و آندم شاید دلتنگی ما برای جا مانده ای که اگر در بیرون از قبر احساسش را داشته باشیم
شاید یکی دو جمله بالا بیشتر از هر کسی به درد نگارنده مطلب بخورد ...
تنها چیزی را که همیشه آرزو دارم این است که در داخل قبر هم قلم همراهم باشد تا از تنهایی رنج نبرم
می گویند اهل قلم نامه اعمالشان را خودشان می نویسند با افکارشان ؛گفتارشان و کردارشان...
راستش را بخواهید من نویسنده خوبی تا کنون نبوده ام زیرا هر چه فکر میکنم نامه اعمالم را با دست چپ نوشته ام...
پاک کن وجدانم شاید میداند اما عمل نمیکند !!!!
گاهی فقط باید نوشت و گاهی نوشتهایت را باید خط زد و گاهی هم باید نگریست...
اما در درون زندگی به لحظه هایی هم احتیاج داریم که باید خلوت کرد و با وجدانمان مصاحبه بکنیم...
و عملکردمان را به نقد بکشیم...
همیشه چهره آن دختر بچه روستای جنب بارگاه فضل بن عباس منوجان فکرم را بخود مشغول داشت است که در حدود 2000 مگس بر صورتش نشسته بود و خبرنگاران از وی عکس میگرفتند و ...
آیا هنوز زنده است؟؟؟ آیا گزارشاتی که برای نجاتش نوشتم توانست....
لب پاره آن دختر 7 ساله چطور؟؟؟
سخت میشه باور کرد و سخت میشه از کنارش گذشت...
گر چه خبرنگاران آنروز تمامی پولهای همراهشان را به مردم آن محله دادند اما این تمام مسئولیت آنها نبود...
فقر گناه دولت نیست!!!
راستش را بخواهید گناه مردم است!!!
چرا؟
یادم هست که همان مردمان فقیر و تهیدست از حاج آقا رضوانی امام جمعه منوجان به نیکی یاد میکردند که چگونه با ارسال مایحتاج اولیه زندگی آنان را یاری میکرد...
اگر همه کسانیکه تمکن مالی داشته باشند و خمس و زکاتشان را پرداخت نمایند دیگر گرسنه ای و فقیری بر جای نخواهد ماند...
خدایا کمک کن بار دیگه بتوانم به اون منطقه بروم...
خیلی جامانده دارم...
یک وجدان در عذاب...
بدهکارم...
برچسب:
نویسنده: علیرضا