خرید بک لینک

چون قصد ادامه این مطلب را به هزار و یک شمارهداریم برآن شدیم که نام این به اصطلاح داستانک طنز را به هزار و یک شماله تغییردهیم و اما ادامه مطلب...

راهب پس از لختی سکوت را بشکست و گفت:آنچه را کهمن از احوال شماله میبینم حکایتی بس حزین که ریشه اندر احوالات کودکی وی دارد واگر امروز این طغیان عیان شده است من دود این طغیان را سالهاست که دیر دیده ام اماهر چند که کوشیدم نتوانستم آنرا چاره ای اندیشم زیرا از قدیم گفته اند :گرگ زادهعاقبت گرگ گردد گرچه در جامه جریده نگاران بزرگ گردد...

هم همه ای در میان درویشان بپا خواست و هر چندلحظه ای تراوش افکاری پلید به قصد سرزنش راهب روانه میشد و چیزی نمانده بود تاشورشی عظیم بنای دیر از جا برکند...

درویشی کهنسال که ماسن نام داشت و سالها راهب راهمدمی کرده بود از سرگران و شماتتی عجیب راهب را گفت:ای راهب سالهاست که با تو بهدیر نشسته ام و از رازهای نهان و آشکار هر جنبنده ای به لطف حق آگاه و علیم گردیدهام اما امروز که این سخن از تو میشنوم باب علم را ،دری آغاز میبینم که چگونه آنچهکه تو یافته ای من از آن ناآگاهم...

راهب لحظه ای را به سکوت حبس کرد و آنگاه چوبدستی اش را به سمت قبرستان نشانه رفت و با صدای بلند گفت: لعنت بر ارسطو و جملهمریدانش که آنچه را کو کاشت امروز حاصل آن برچینیم و آن چیزی نباشد جزء شماتتامروز شماله ایان و سرکشی آنان که اندر خرقه درویشی بدعتی نو و اندر حرفه جریدهنگاری آفتی عظیم را شعله ور کردند...

درویش ماسن از شنیدن نام ارسطو به لرزه افتاد وهاج و واج راهب را به نگریستن پرداخت و پس از لختی با صدایی حزن آلود و رعب آور کهنشان از عمق سوزش جانش بود به زمین افتاد و جملگی مریدان را وحشتی عظیم فراگرفت...

راهب آنگاه که وحشت را در دیر بدید چوب دستی اشرا موسی گونه بر دروازه های دیر نشانه رفت و از اعجاز راهب حصاری بلند پدیدار گشتکه به گشاهایی بس پولادین همراه شده بود و چون راهب پایش را بر زمین کشید خندقهاییاز آب دیر را محاصره کرد و دیگر هیچ جنبنده ای را توان ورود به دیر نبود

اندکی از ترس اهلدیر فرو ریخت پس راهب جملگی دراویش را به مکتب هدایت کرد و بنا را به افشای رازی گذاشت کهسالها در سینه حبس کرده بود و از شدت اندوه آن تجربه حزین که امروز دیر را موردتهدید قرار داده بود با دراویش سخن گفتن آغاز نمود...

راهب اشارتی را بدور دستها کرد و سخن از درویشیبد مسلک بنام درویش زاغی به میان آورد که چگونه به ترویج افکار ارسطویی تن میدادهاست و از روز ازل نیز قهر اهل دیر را به خود نسبت داده بود ...

هر کلمه ای که راهب بر زبانجاری میساخت پتکعظیمی بود که بر افکار دراویش فرود می آمد و ناله اندر ناله و زجه اندر زجه دیر رافرا میگرفت...

راهب سخن ادامه داد و باب آن را به چگونگی سیرسلوک و روزهای نخست حضور شماله در دیر بنا گذاشت و گفت: چون شماله پا به دیر گذاشتکودکی سفید گوشت و با گونه هایی سرخ رنگ بسان نقاشی فرشتگان بود و هر بیننده ای رابه لطف و صنع خداوند در آفرینشی بی همتای شماله به سجده وادار میکرد و هم همه ایرا در دیر و غوغایی را در جریده نگاران علم کرده بود ...

اما هر چند که خداوند در اعطای حسن و جمال به ویعطای کامل را ارزانی داشته بود اما در هوش و استعداد تخته پارهایی را به اختیارشماله گذارده بود تا خود مسیر زندگی اش را انتخاب کند و اینگونه بود که درویش زاغیراه را برخود باز دید و شیطان را به یاری خواند و هر چه اهل دیر پند دادند و جریدهنگاران فریاد زدند بر شماله تاثیر نداشت و او مرید درویش نامسلک زاغی گشت و آه و حسرتجملگی دیر را فرا گرفت...

ادامه دارد

برچسب: نویسنده: علیرضا تاريخ: شنبه 17 تير 1391 ساعت: 20:01

صفحه بندی