جواب کلوخ انداز را سنگ است و چون زدی ضربتی،ضربتی را نوش کن
در نگارش این متن سعی شده است از ادبیات کهن و ادبیات نوین استفاده شود و شخصیتهای این داستان به مرور به صحنه وارد میشوند پس هر دو روز یکبار با ما همراه شوید
چگونه یک نشریه تازه وارد را معروف کنیم...
شوخی بانشریات:این هفته نشریه عپول ...ببخشید نشریه عبور
جهت معروف نمودن یک نشریه راههای زیادی وجود دارد که به ترتیب و بر اساس ذائقه ماتریال ژورنالیستیمان برای هرچه بهتر معروف شدن این نشریه به برادران عپولی ( بازهم ببخشید این ذائقه دلالی ما همیشه عبور را عپول صدا میزند)تقدیم داریم هر چند که این برادران تاکنون این مراحل را بدون عیب و نقص پیاده کرده اند اما ما هم بدمان نمی آید که به این آقایان نشان دهیم که اسب خالی در میدان دواندن برنده ای ندارد و حالا فصل بهار است وهنگام کورس ترکمن...
و چون شماله آن درویش بینوای پیاده را مرکبی حاصل گردید. بادی در غب غب انداخت و جملگی مشقات روزهای سخت درویشی فراموش گشت و دیگر دمی را بر اهل دیر تکانی نداد بلکه با مرکب لجام گسیخته، لگد اندر سوی خلق روانه میکرد و جملگی مخلوقات را بستوه آورد و پای از گلیم خود درازتر، بسان گوشهای دراز گوش مرکب خود نمود و سایر درویشان را نیز بیازرد...
القصه ،شماله داستان نیز مانند بسیاری از نوکیسگان ژورنالیستی ، در ابتدای کار جهت معروف شدن لشگر به خدمت گرفت و هوای سرداری دیار خویش نمود و غافل از آن هزاران سردار ائم از دلال و برج سازو پاساژساز دیگر نیز در این اندیشه سالها محبوس در افکار خویشند و جرات عرض اندام را به خود نداده اند زیرا که از قدیم گفته اند :هربیشه گمان مبر که خالی است شاید جریده نگاری در آن خفته باشد و شهری چون شارستان ارت که هربیشه آن سرای چند جریده نگار درویش است ...
و چون این درویشک یاغی تازه به دوران رسیده بر حرافی و هیمنه برخی دلقکان امیدوار بود به دیر لشکر کشید که نشان دهد که با دیگران چه ها خواهد کرد زیرا از قدیم گفته اند :آنکه با جریده نگاران جفا کند با دیگران چها کند و با سپاه مفلوک خود که هموار در آیینه خیال آنها را دو چندان فرض مینمود پای به حریم دیر گذاشت و حرمتها را بشکست
در دیر راهبی سکونت داشت ،ساکت و کم حرف و از توشه دنیا جز مرکبی مردنی وبنایی استیجاری مالی دیگر نبود آنقدر که گاه شبها را با گرسنگی سحر میساخت اما منت نامردان را خریدار نبود و همواره در کسوت امور زندگی خود قناعت را به سرمایه اندوخته بود و نه مانند درویشان دیگر هوس بلاد فرنگ مالدیو، مالزی و کپنهاگ داشت و نه برای ارثیه گذاردن هوس مالالتجاره و نه به کسوت دلالان روی خوش نشان می داد...
راهب چون لشکر خرد شماله را یافت، آتیه را چون روز در خشت خام دید و بنا به قضا و قدر امورشعری را سرود: مزن بر سر ناتوان دست زور...
جملگی درویشان از افاضات راهب بوالعجب ماندند که چگونه شماله گستاخ با این هیمنه و لشکر را مور میپندارد و شاید از ترس این لشگر به هذیان افتاده است ...
راهب را لختی سکوت فرا گرفت و سپس اشارتی را به دور کرد... ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: علیرضا
تاريخ: شنبه
17 تير
1391 ساعت: 20:01