مادر نگاه خسته و تاریکت
با من هزار گونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید رنجی که خاطر تو زمن دارد
دردا که از غبار کدورت ها ابری به روی ماه تو می بینم
سوزد چو برق خرمن جانم را سوزی که در نگاه تو می بینم
چشمی که پر زخنده شادی بود تاریک و دردناک و غم الودست
جز سایه ملال به چشمت نیست ان شعله نگاه پر از دودست
ارام خنده می زنی و دانم در سینه ات کشاکش طوفان است
لبخند دردناک تو ای مادر سوزنده تر ز اشک یتیمان است
تلخ است این سخن که به لب دارم مادر بلای جان تو من بودم
اما تو،ای دریغ،گمان بردی فرزند مهربان تو من بودم
چون شعله ای که شمع به سر دارم دائم ز جسم و جان تو کاهیدم
چون بت تو را شکستم و شرمم باد با انکه چون خدات پرستیدم
شرمنده من به پای تو می افتم چون بر دلم زریشه گنه باری است
مادر بلای جان تو من بودم این اعتراف تلخ گنه کاری است
می خواستم خودم هم پیرو این سروده زیباتر زجان دکتر شریعتی مطالبی بگویمم اما دریغ که دکتر چنان این حقیقت را تلخ،شرین تر از عالم بیان فرموده که چون صاعقه بر جانم افتاد و مجال هیچ اندیشه ای را بهم نداد و فقط این جمله را میگویم((خداوند با افرینش تو در این عالم می خواست چه را ثابت کند بگوید که هنوز هم مادر در سرزمین من حکمران یکه تاز جان های خسته و دل های فرسوده است می خواست خداوند به ما بفهماند که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند بزرگتر از مادر از جان خود برهد و دل به نداری چون فرزند بنهد)).مادر کاش نبودم و اینچنین با بودنم تو را ز دنیا بیگانه نمیکردم.
این شعر تقدیم به تمام زن ها و مادران این سرزمین از جمله مادر خودم که بالاتر از فرشتگان بالهای خود را سوزاند تا نکند که فرزندش در فرود امدن بر روی این کره خاکی اندکی سردش شود ولی تو ندانستی با اینچنین گرفتن من در اغوشت چنان شعله ای به روحم زدی که تا روحم در حرکت هست خواهم سوخت و هر کجا که ز خاموش گر پیامی می اید می گویم که سرانجام این اتش که از روی عشق و دلدادگی بر افروخته است خاموش می شود اما دریغا که چون این اتش نشان به من نزدیک می شود می گوید وای بر من که در توانم نیست این اتش خواستن را خاموش کنم و با نزدیک شدن به ان خودم هم خواهم سوخت.و همچنین این شعر را تقدیم می کنم به خانمها سرکار خانم دکتر اسدی خانم مهندس حبیبی و خانم احمدی.
از کی تا به حال خنجر از پشت زدن شده نماد زرنگ بودن!
بخدا که از کار بعضی ادمها حیران می مانی!و جواب این حیرانی را جز با سکوت نمی توان دادوباید سکوت کرد و اندیشید، باید سکوت کرد و اندیشید،باید سکوت کرد و اندیشد.می دانید خیلی از افرادی که مرا از نزدیک می شناسند می گویند پسر خوش قلب و مهربانی است.و یکجوری از انسان تعریف می کنند که انگار تو یک خر هستی!!!اخه کسی نمی گوید چه پسر با شعوری.من هم نامردی بلدم و می توانم سخت تر از خیلی ادمها از پشت سر خنجر بزنم ولی از پشت سر ضربه زدن کار مرد نیست.منظورم انسانیت است نه صرفا جنس زن و مرد،که مردانگی بعضی از زنان بالاتر از جنس انسانیت است.مگر می شود کسی را در مشکلات دید و به او کمک نکر د.در اینجاست که عقل فرمان می دهد که برو و انسانیت را به سرانجام برسان.در اینجاست که قلب نمی تواند مثل یک خر باشد و جبر به او بگوید که بردن بار سنگین وظیفه ات است.من حتی نمیتوانم حس مسولیتم را در قبال یک قبال یک قاتل نداشته باشم.حس مسولیت پذیریم مرا وادار به انجام کارهایی می کند که می دانم بر عکس گرفتن خنجر برای نرفتن در قلب کسی باعث می شود که در قلب خودم فرو رود.ولی مردن با مردانگی بهتر از زنده بودن با خواری و خیلی زرنگ بودن و از پشت انسانیت را مورد حمله قرار دادن است.اگر می حواهید واقعا زرنگ اینچنینی باشید بروید نحوه روباه شذن یا گرگ شدن را یاد بگیرد یا اصلا خود روباه و گرگ شوید که اینها بسیار از اینجور ادمها زرنگتر هستند.
برچسب:
نویسنده: علیرضا