وطن ای امید زندگی من
میدانید سخت است از وطن نگفتن و جان کاهتر است که بدانی وطنت ان نیست که تو هر لحظه در سرت می پرورانده ای.ایران را میگویم نه این ایران چند سال را ایران همیشگی را،سرزمینی را میگویم که از هزاران سال پیش نامی ایرانی بر ان نهاده اند ،سرزمینی که در ان مردان پارسی گوی دلاور کم نبوده است و هنوز هم دلاور مردانی دارد که برای این مملکت و سرزمین تمام هستی خود را گذاشته اند.کاش میشد سرزمینم را دوباره نقاشی میکردم نه ان نقشی که تو فکر میکنی بلکه انی که من میخواهم و نه انی که خود خودم میخواهم بلکه انی که سزاوار این مرز و بوم هست.دوست داشتم برمیگشتم به زمانهای دور و زمانهایی که پادشاهان بی لیاقت این مملکت به بهای ارزانی خاک این مملکت را میفروختن و فقط یک کلام به انها بگویم که به چه حقی اینچنین سرزمین مادری مرا ارزان فروختید به این مزدوران و خائنانی که اینچنین دست طمع برده اند به سرزمین من.به این شاهان بگویم که خون این جوانان هیچ،َعمر این جوانان هم به هیچ اما چگونه میخواهید جواب مادران رنجور و زخم دیده این دلاوران را بدهید.وای بر شما که گفتم خون جوان و عمر جوان هیچ!این جوانانی که اینچنین فدا شده اند را نمیتوان گفت هیچ اما چه میشود کرد که در مقابل شماها باید گفت هیچ.چه میدانید از اینکه اینان چگونه یک به یک فدایی شده اند تا که سرزمینشان را به اوج برسانند.شماها حتی هیچ را یاد نگرفته اید چونکه اگر واقعا این کلمه را فهمیده بودید میدانستید که این همه شکستنها پوچ و بیهوده هست.نشان لیاقت این دلاوران را شما پست فطرتها نخواهید داد بلکه این سرزمین زیبای من هست که با دادن اندک خاکی و هوای ازادی به انها خواهد داد و این بزرگترین نشان افتخاریست که یک دلاور ایرانی میتواند دریافت کند.اما من کجا و ان شاهان کجا!چه کنم که ای دوست تنها در تنهاییهای خود میتوانم بیاندیشم و یادی از این دوستان کنم که ذیگر حتی تنهایی هم مرا با خودم تنها نمیگذارد و همیشه یک سایه شوم و یک وحشت دلهره افرین بر تنهایی من چیره بوده است. وای بر شما پادشاهان ظلم و ستم که اینچنین امیرکبیرها را به نابودی کشانده اید و وای بر شما پادشاهانی که بر این سرزمین حکمرانی کردید و قدر این خاک را ندانستید
برچسب:
نویسنده: علیرضا