با سلام
باور کنید نوشتن روح و روانم را پریشان و اشفته میکند.با نوشتن هست که ادم واقعیت ها را بر برگ سفید زمانه حک میکند و و واقعا درد و رنج جامعه و افراد درون ان را حس میکند.برای نوشتن باید بیاندیشی ان هم اندیشه ای به همه گذر تاریخ و ادمهایش.کیست که با این دیدگاه به فکر فرو نرود که من در کجای ورق تاریخ قرار خواهم گرفت.امروز من خودم را در مقابل حقایقی قرار داده ام که بس ناامید کننده برای خودم و بدتر از ان ناامیدوارتر برای جامعه هست.سوالی که بیش از همه مرا ازار میدهد این هست که چرا باید در قرن اندیشه و اگاهی هنوز انسانهایی به جاهلیت ادمهای عصر حجر وجود داشته باشند و بدتر از ان این هست که همینها برای خودشان ژست اندیشمند و اگاه را میگیرند و چه بد که میخواهند برای من و امثال من هویت تعیین کنند و صلاح کارمان را بدست بگیرن و ما را به خیر و نیکی برسانند.من توانسته ام که اندیشه ام را در زیر پوششم پنهان کنم اما نمیتوانم فکرم را و اندیشه ای را که در برگرفته به سیاهچال نادانی و ندانستن بسپارم.منظورم از پوشش همان ظاهر هست و منظورم از ظاهر ان نوعی هست که هر فردی با دیدن ان بگوید که قطعا این ادم نه از جامعه میداند و نه از انچه که بر این جامعه میگذرد بلکه تمام هم وغمش گذر جوانی در اوج لذت و شادی هست و هر کاری هم که میکند برای همین لذتهای دنیویست یا به قول دوستانمان برای شهوترانی و هوس هست.
برچسب:
نویسنده: علیرضا